رویای ابرقدرتی

 از خطاهای رایج در تحلیل روابط پکن-مسکو، نگریستن به جهان امروز از دریچه جنگ سرد و نگاه قطبی است. در آن دوران، بلوک‌ها معنا داشتند: ناتو در برابر پیمان ورشو، سرمایه‌داری در برابر سوسیالیسم، و مرزهای ایدئولوژیک که کشورها را به دو اردوگاه مشخص تقسیم می‌کرد. اما جهان پساقطبی امروز با منطق دیگری کار می‌کند.

ائتلاف‌های امروز نه سخت و ایدئولوژیک، که نرم و موضوعی هستند. کشورها بر سر منافع مشترک همراه می‌شوند و با تغییر معادلات، مسیرشان را عوض می‌کنند. به عبارت دیگر ائتلاف‌ها موقتی و موضوعی هستند. چین و روسیه نیز از این قاعده مستثنی نیستند. آنچه این دو را به هم نزدیک کرده، نه اشتراک در آرمان یا جهان‌بینی، که اشتراک در رقیب راهبردی در عرصه بین‌الملل است. هر دو با فشار آمریکا مواجه‌اند و هر دو از نظم لیبرال بین‌المللی ناراضی. اما این همسویی منفی، پایه‌ای سست برای اتحادی پایدار است. تاریخ نشان داده که اشتراکاتی از این دست می‌تواند همکاری موقت ایجاد کند، اما برای همگرایی واقعی کافی نیست.

 ستون فقرات هر اتحاد راهبردی‌ای که بتوان آن را در جغرافیای فکری کرملین تعریف کرد، توازن نسبی میان طرفین است. در رابطه چین و روسیه، این توازن به‌شدت بر هم خورده و روندها نشان می‌دهد که شکاف در حال عمیق‌تر شدن است. ارقام گویاتر از هر تحلیلی هستند: تولید ناخالص داخلی چین چیزی در حدود هشت یا نه برابر روسیه است. چین دومین اقتصاد جهان و کارخانه تولیدی دنیاست، درحالی‌که روسیه اساسا یک اقتصاد صادرکننده مواد خام باقی مانده است. در ساختار تجاری دوجانبه، این عدم تقارن به‌وضوح دیده می‌شود: نزدیک به ۳۰ درصد صادرات روسیه به چین می‌رود، اما روسیه تنها ۳ درصد صادرات چین را جذب می‌کند. به بیان ساده‌تر، روسیه به چین وابسته است، اما چین به روسیه نه.

 این وابستگی یک‌طرفه پس از جنگ اوکراین تشدید شد. تحریم‌های غرب، روسیه را بیش از پیش به سمت بازار چین راند. مسکو نفت و گاز خود را با تخفیف‌های قابل‌توجه به پکن می‌فروشد و در عوض، کالاهای صنعتی و فناوری‌های مورد نیاز را از چین وارد می‌کند. صرف خرید تخفیف‌دار نفت و گاز روسیه‌ای که بزرگ‌ترین و حیاتی‌ترین جنگش را از زمان خاموش شدن توپ‌های ارتش سرخ در برلین و آسیا (جنگ دوم جهانی) تجربه می‌کند، خود سیگنال مهمی از طرف چین به شمار می‌آید. این معادله، روسیه را در جایگاه یک تامین‌کننده مواد اولیه ارزان قرار داده؛ نقشی که بیشتر یادآور رابطه یک کشور پیرامونی با قدرت مرکزی است تا شراکت میان دو ابرقدرت.

 اگر روسیه در عرصه اقتصادی حرفی برای گفتن ندارد، شاید بتوان استدلال کرد که قدرت نظامی‌اش این کاستی را جبران می‌کند. روی کاغذ، روسیه هنوز دومین ارتش جهان و بزرگ‌ترین زرادخانه هسته‌ای را دارد. اما جنگ اوکراین پرده از واقعیت دیگری برداشت. ناتوانی ارتش روسیه در پیشروی سریع، مشکلات لجستیک، فقدان سلاح‌های هوشمند کافی، و وابستگی روزافزون به تسلیحات خارجی، تصویر متفاوتی از قدرت نظامی روسیه ارائه داد. 

حداقل از جنگ‌های جهانی واضح است که توان نظامی درنهایت تابعی از توان اقتصادی و صنعتی است. کشوری که نمی‌تواند تراشه‌های پیشرفته تولید کند، در بلندمدت قادر به حفظ برتری نظامی نخواهد بود. چین این واقعیت را بهتر از هر کشوری درک می‌کند. پکن ده‌ها سال است که رشد اقتصادی را مقدم بر ماجراجویی نظامی دانسته و امروز در حال تبدیل ثروت انباشته‌شده به قدرت نظامی فزاینده است. در بلندمدت، حتی برتری نظامی روسیه نیز در برابر چین رنگ خواهد باخت. کما اینکه امروز هم علیه این برتری جز در برخی حوزه‌ها مانند هسته‌ای و برخی فناوری‌ها می‌توان تردید کرد. 

 لایه‌ای از بی‌اعتمادی تاریخی بر روابط پکن- مسکو سنگینی می‌کند. حافظه تاریخی چین، روسیه را نه به‌عنوان متحد قدیمی، که به‌عنوان یکی از قدرت‌های استعماری دوران «قرن تحقیر» به یاد می‌آورد. روسیه تزاری از جمله کشورهایی بود که در قرن نوزدهم از ضعف چین سوءاستفاده کرد و بخش‌هایی از سرزمین‌های شمالی را ضمیمه خاک خود کرد. 

در دوران جنگ سرد نیز، به‌رغم شعارهای «برادری سوسیالیستی»، رابطه به بحران کشید. شکاف چین-شوروی در دهه ۱۹۶۰و درگیری مرزی ۱۹۶۹ بر سر جزایر ژنبائو نشان داد که ایدئولوژی مشترک تضمینی برای اتحاد نیست. آن درگیری چنان جدی بود که برخی در کرملین حمله اتمی پیشگیرانه به تاسیسات هسته‌ای چین را مطرح کردند. چین از این تجربه‌ها درس گرفته است. رهبران پکن می‌دانند که روایت‌های اغراق‌آمیز از دوستی، وقتی منافع تغییر کند، به‌سرعت فرو می‌پاشند. ازاین‌رو، رویکرد کنونی چین را می‌توان «همکاری بدون تعهد» یا «همسویی بدون اعتماد» خواند؛ استراتژی‌ای که منافع کوتاه‌مدت را تامین می‌کند بی‌آنکه دست پکن را برای آینده ببندد.

 در جغرافیای تعارض حتی در زمان حال، منافع چین و روسیه در نقاط متعددی با هم برخورد می‌کند. قطب شمال یکی از این عرصه‌هاست. روسیه که طولانی‌ترین خط ساحلی قطبی را دارد، خواهان حفظ کنترل ملی بر مسیرهای دریایی شمالی است. چین اما، با ادعای هویت «کشور نزدیک به قطب»، خواستار بین‌المللی شدن این مسیرهاست. این تعارض منافع فعلا مدیریت می‌شود، اما با ذوب یخ‌های قطبی و افزایش اهمیت اقتصادی منطقه، می‌تواند به منبع تنش تبدیل شود. آسیای مرکزی عرصه دیگر رقابت پنهان است. روسیه این منطقه را حیاط‌خلوت خود می‌داند، اما سرمایه‌گذاری‌های کلان چین در چارچوب «کمربند و جاده» نفوذ پکن را روزبه‌روز افزایش می‌دهد. شاید مهم‌ترین مانع همگرایی واقعی، نه در ارقام اقتصادی یا تعارض منافع، که در روان‌شناسی سیاسی روسیه نهفته باشد. روسیه کشوری است که با نوستالژی ابرقدرت بودن زندگی می‌کند. از پطر کبیر تا پوتین، روایت غالب در مسکو این بوده که روسیه یکی از بازیگران اصلی سیاست جهانی است و باید چنین باقی بماند. پذیرش نقش «شریک کوچک‌تر» در کنار چین، برای کشوری با چنین خودانگاره‌ای بسیار دشوار است. روسیه ممکن است از سر ناچاری و فشار تحریم‌ها به چین نزدیک شود، اما این نزدیکی را با بی‌میلی درونی تحمل می‌کند. این تناقض میان واقعیت و خودانگاره، مانعی ساختاری برای شکل‌گیری اتحادی واقعی است.

شراکتی با سقف آنچه میان چین و روسیه وجود دارد، یک شراکت تاکتیکی است نه اتحاد راهبردی. این رابطه بر پایه مصلحت لحظه‌ای بنا شده، نه اشتراک منافع بلندمدت. عدم تقارن فزاینده اقتصادی و نظامی، بی‌اعتمادی تاریخی، تعارض منافع منطقه‌ای، و دشواری روانی روسیه در پذیرش جایگاه فروتر، همگی مرزهایی هستند که «شراکت بی‌مرز» را محدود می‌کنند. این به آن معنا نیست که همکاری پکن و مسکو بی‌اهمیت است یا به‌زودی فرو می‌پاشد؛ تداوم محتمل‌ترین سناریوست. اما انتظار شکل‌گیری بلوک منسجم شرقی، به اندازه نگرانی از آن، مبالغه‌آمیز است. پکن با مواضع ممتنع در سازمان ملل، احتیاط در ورود به زنجیره تسلیحاتی جنگ و محدود نگه‌داشتن همکاری‌ها به حوزه‌های کم‌هزینه‌تر، نشان داده که بیش از هر چیز به‌دنبال مدیریت هم‌زمان فرصت‌ها و تهدیدهاست.

* روزنامه‌نگار