چرخه خشونت و امکان گذار؛ از چندقطبیسازی تا گفتوگو
در جوامعی که نهادهای میانجی همچون احزاب مستقل، رسانههای حرفهای، سازمانهای غیردولتی، انجمنهای مدنی و اتحادیهها ضعیفاند، اعتراضات جمعی کانالهای تخلیه نهادمند ندارند. بنابراین مواجهه اجتماعی مستقیم میشود و توده در برابر ساختار قدرت قرار میگیرد. وضعیتی که در آن، رقابت سیاسی به نبرد هویتی تبدیل میشود.
مطالعات قطبیسازی سیاسی در دهههای اخیر نشان دادهاند که وقتی شکافها هویتی میشوند، اعتماد بینگروهی کاهش مییابد و تمایل به پذیرش قواعد مشترک افت میکند. در چنین شرایطی، حتی اختلافهای عادی سیاسی نیز رنگ تهدید وجودی میگیرند. در یک خانواده، در یک گروه دوستی، در گروههای کاری نه تنها دیگر گفتوگویی شکل نمیگیرد بلکه برچسب زنی، تهدید و انواع خشونتهای کلامی فضای ارتباط انسانی عادی و متعادل که پیش از ایجاد وضعیت بحرانی وجود داشت را نابود میکند. جامعهای که دچار بحران است در وضعیتی قرار میگیرد که هیچکس صدای دیگری را حتی نمیشنود، چه برسد که گوش کند و به رسمیت شناسد و در فرآیندی عقلانی به آن پاسخ دهد. هیجان و مظاهر افراطی آن غالب و عقل مغلوب میشود.
انسانی که در این مارپیچ گرفتار میشود، سخن مخالف را تاب نمی آورد و به شدت با آن میجنگد گویا که آن ایده مخالف و انتقادی هویت خود وی را نشانه گرفته است. این وضعیت گرفتار شدن در سطح قرمز مارپیچ است. رقیب به دشمن تبدیل میشود. هر آنکه بیرون از گروه همفکران من است دشمن است. تحقیر امری عادی و اخلاقی تلقی میشود. ما ایرانیان امروز در کدام سطح قرار داریم؟ آیا به صدای مخالف خود گوش میدهیم؟ این دره عمیق بین عقلانیت و هیجان را میبینیم و نادیده میگیریم یا با مکانیسمهای دفاعی ذهن، برانگیختگی هیجانی خود را توجیه میکنیم؟ پرسش بنیادین امروز جامعه ایران چیست؟ آیا اعتقاد داریم گفتوگو بیفایده است یا از آن عبور کرده ایم؟ مسیر گفتوگوی ملی کدام است؟
قطبیسازی چگونه خشونت تولید میکند؟
خشونت، اغلب محصول لحظهای هیجانی نیست؛ نتیجه یک فرآیند انباشتی است. ابتدا زبان تند میشود، سپس برچسبزنی عادی میشود، بعد مشروعیت رقیب زیر سوال میرود و در نهایت حذف اخلاقی او ممکن جلوه میکند. پژوهشهای اقتصاد رفتاری نشان میدهد که وقتی گروهها در وضعیت دو قطبی یا چند قطبی قرار میگیرند، سوگیریهای شناختی تشدید میشود و افراد تنها اطلاعات و اخباری را تایید میکنند که تقویت کننده دیدگاه آنها و همفکرانشان است. در این وضعیت، شبکههای اجتماعی نیز میتوانند به اتاقهای پژواک تبدیل شوند؛ فضاهایی که هیجان را بازتولید و تشدید میکنند. نتیجه، شکلگیری چرخهای است که در آن هر کنش تند، واکنش تندتری را برمیانگیزد. دومینویی که چرخه خشونت کلامی و هویتی را هر چه بیشتر تشدید میکند.
برای فهم عمیقتر این چرخه، استفاده از کدهای نظریه پویایی مارپیچ بسیار راهگشاست. نظریهای در حوزه روانشناسی اجتماعی که ساختار فکری و شیوه اندیشیدن و عمل انسانها را تابعی از شرایط اجتماعی و زندگی آنها میداند. بر اساس این نظریه، جوامع و افراد در سطوح مختلفی از بلوغ ارزشی عمل میکنند. در سطح موسوم به «قرمز»، منطق قدرت و حذف فعال است. در این سطح، اقتدار فردی، واکنش سریع و غلبه بر رقیب ارزش تلقی میشود. قانون و گفتوگو جایگاه ثانویه دارند. اگر جامعهای در شرایط بحران به این سطح بازگردد، خشونت نه یک عامل استثنایی بلکه ابزاری معمول فرض میشود.
مساله این نیست که یک جامعه کاملا در یک سطح قرار دارد؛ بلکه همزیستی ناپایدار سطوح مختلف میتواند در بزنگاههای سیاسی فعال شود. زمانی که امنیت روانی کاهش مییابد، افراد و گروهها به سطوح ابتداییتر بازمیگردند. این بازگشت، واکنشی انسانی است؛ اما اگر مدیریت نشود، به چرخه انتقام میانجامد. چرخهای که اگر انسانها خود آن را درک نکرده و آگاهانه از آن خارج نشوند میتوانند سالها در این چرخه گرفتار شوند.
آفریقای جنوبی؛ از انتقام خیابانی تا کشور رنگینکمان
در دهههای پایانی رژیم آپارتاید، آفریقای جنوبی در آستانه جنگ داخلی قرار داشت. خشونت نه فقط میان دولت و مخالفان، بلکه در درون جامعه نیز رخ میداد. یکی از نمودهای تکاندهنده آن، پدیده موسوم به Necklacing بود؛ نوعی اعدام خیابانی که علیه افرادی که به همکاری با رژیم متهم میشدند انجام میگرفت. این وضعیت نشان میداد جامعه به سطح انتقام جمعی سقوط کرده است.
با این حال، روند گذار با رهبری نلسون ماندلا با رویکرد مبتنی بر آشتی ملی مسیر دیگری را گشود. پس از آزادی از زندان، بهجای دامنزدن به انتقام، بر آشتی ملی تاکید کرد. کمیسیون حقیقت و آشتی، به ریاست دزموند توتو، چارچوبی برای اعتراف، شنیدن و بازسازی اعتماد فراهم آورد. پژوهشهای گذار دموکراتیک نشان میدهد که این مدل، اگرچه کامل نبود، اما از بازتولید خشونت گسترده جلوگیری کرد.
نکته مهم این است که گذار آفریقای جنوبی صرفا تغییر قدرت نبود؛ ارتقای سطح گفتوگو بود. بنا بر روایتهای منتشرشده در کتاب «پویایی مارپیچ در عمل» فصل مربوط به آفریقای جنوبی، دان بک (Don Beck) در دوره گذار با گروههای مختلف کار کرد تا نشان دهد ماندن در منطق قرمز به فروپاشی میانجامد و تنها راه بقا، ساختن سطح مشترکی از قانون و رقابت مسالمتآمیز است.
در واقع میتوان گفت؛ جوامعی که در آنها قطبیسازی مزمن شده است، نیازمند سه اقدام کلیدی فوری هستند:
۱. تقویت نهادهای میانجی برای جلوگیری از مواجهه مستقیم و خشونتآمیز
۲. بازسازی زبان عمومی و کاهش برچسبزنی
۳. ایجاد فضاهای امن و آزاد برای گفتوگو بین گروههای مختلف فکری و سیاسی
گذار ذهنی پیش از گذار سیاسی
هیچ جامعهای تنها با تغییر قوانین یا اجرای قوانین خوب به ثبات پایدار نمیرسد. اگر ذهنیت حذف و انتقام در لایههای اجتماعی باقی بماند، هر انتخابات یا بحران تازهای میتواند همان الگو را بازتولید کند. توسعه، پیش از آنکه پروژهای نهادی باشد، فرآیندی ذهنی و فرهنگی است.
پرسش اساسی این نیست که کدام قطب باید پیروز شود؛ پرسش این است که آیا جامعه میتواند سطح گفتوگو را ارتقا دهد؟ آیا میتوان میان رقابت و حذف تفاوت گذاشت؟ آیا امکان دارد افراد با حفظ اختلاف، یکدیگر را به رسمیت بشناسند؟
تجربه آفریقای جنوبی نشان میدهد که حتی در شرایط خشونت شدید نیز امکان گذار به سطوح بالاتر آبی و نارنجی وجود دارد؛ به شرط آنکه سیاستمداران و جامعه، منطق انتقام را آگاهانه کنار بگذارند و سطح تعامل را ارتقا دهند. این گذار آسان نیست، اما بدون آن، چرخه خشونت همچنان خود را بازتولید خواهد کرد.
در نهایت آیندهای پایدار ساخته نمیشود مگر آنکه شهروندان بتوانند، صرفنظر از ایدئولوژی، در فضایی امن و محترمانه با یکدیگر گفتوگو کنند. گذار واقعی، پیش از آنکه در خیابان یا صندوق رای رخ دهد، در زبان و ذهن آغاز میشود.
* محقق و مترجم